← بازگشتPOEM
صبح
چو صبح، خنده ز لبهای روزگار نماند
چو صبح، خنده ز لبهای روزگار نماند
به باغ، زمزمهای از نوای یار نماند
به هر دری که زدم، جز سکوت پاسخِ من
غبار بود و دگر هیچ یادگار نماند
دلم ز آینه آموخت رازِ بیرنگی
در این سرا، اثر از نقشِ اعتبار نماند
هزار قافله از آرزو گذشت و گذشت
به غیر حسرتِ راهی در این غبار نماند
چه سود، اگر همه عالم به کامِ دل گردد؟
چو در ضمیرِ بشر ذوقِ سازگار نماند
زمان، صحیفهٔ دیروز را ورقورق سوزاند
ز آن همه نام، به جز گردِ روزگار نماند
مرا از ملامتِ دنیا دگر هراسی نیست
که آبرویِ دل از بیمِ نیشِ خار نماند
نه از شکست گله دارم و نه از تقدیر
گله ز آنکه در آیینه، استوار نماند
اگر نسیمِ سحر بر مزارِ ما گذرد
بگو که جز نفسی سرد، یادگار نماند
«مهراز»، دل به جهان بستن آزمونِ خطاست
که از معامله با او، کسی به کار نماند.