حسین سلیمانی‌فر
← بازگشتPOEM

مهراز

۱۴۰۵/۵/۱

به نامِ عشق نوشتم، به نامِ نان هرگز

غزلِ مهراز

به نامِ عشق نوشتم، به نامِ نان هرگز

غزل به سفره نفروختم، به این و آن هرگز

قلم، عصایِ من افتاد در غبارِ سکوت

نشد که خم شود از بیمِ دیگران هرگز

منم که شب‌همه با واژه و تفکرِ خویش

چراغ ساختم از دودِ آسمان هرگز

هزار مسئله آمد، هزار راه نبود

گشودمش به صبوری، نه با فغان هرگز

جهان، به چشمِ من از جنسِ رمز و تفسیر است

حقیقتی که نخوانَد کسی عیان هرگز

خطا اگرچه به هر سطر آشیانه گرفت

نریخت حرمتِ اندیشه از میان هرگز

شبی که شهر به خوابِ عمیق فرو می‌رفت

کسی کنارِ من و خستگی نماند؛ مگر...

صدایِ گرمِ کلید و سکوتِ پنجره‌ها

که می‌شکست به هر لحظه امتحانِ سحر

نه خواب، سهمِ من از آن همه شبِ طولانی

نه صبح، بی‌خبر از رنجِ بی‌کرانِ سحر

اگر ز اهلِ هنر پرسشی شود، گویم:

هنر، تحملِ تاریکی است تا اذانِ سحر

شنیده‌ام که نوشتند بر ورق: روزی

برای اهلِ خرد، روزِ جاودانِ سحر

دوصد و پنجاه و شش گام تا لبِ تقویم،

که عقل، عدد شمارد؛ دل، آن را جانِ سحر

ولی حکایتِ این عدد، نه عدد تنهاست؛

خدا تبسمِ «مهراز» کرد و شد این سحر

گمان مبر که مرا نان، اسیرِ شعر کند؛

من آن گرسنه‌دلم کز شکوهِ فکر، غنی‌ست

گرسنه باش ز اندیشه، نه از کاسهٔ زر؛

که فکر، بی‌تبِ حرص، آتشی فروزنی‌ست

اگر تمامِ جهان، شعر را به زر سنجند

من آن کسی‌ام که نان را به یک غزل ندهم

و تا نفس به تنم هست، با صدایِ بلند

حتی یک غزل، بی‌تو نفروخته‌ام.

«مهراز»، نامِ تو در سطرِ روزگار بماند؛

که کد اگرچه بمیرد، اثر، نمیرد باز.