حسین سلیمانی‌فر
← بازگشتPOEM

چرخ

ز دستِ چرخ، دلی مانده بی‌پناه هنوز

ز دستِ چرخ، دلی مانده بی‌پناه هنوز

به لب نمانده به جز ناله و نگاه هنوز

نه باغ، بویِ شکوفه، نه شاخ، شورِ بهار

خزان نشسته به جانِ سپیدراه هنوز

به هر امید که بستم، گره به باد افتاد

نماند حاصلِ آن رنجِ سال و ماه هنوز

چه کس شنیده صدای شکستنِ دل را؟

سکوت، وارثِ این قصهٔ سیاه هنوز

نه آفتاب، وفادارِ پنجره بوده است

نه ابر، شسته ز آیینه گردِ آه هنوز

اگرچه خسته‌تر از برگِ مانده بر سرِ خاک

نفس کشیده‌ام از حرمتِ پگاه هنوز

جهان، مسافرخانه‌ست؛ هر که آمد، رفت

نمانده بر درِ او نقشِ هیچ شاه هنوز

ز خویش نیز گریزان شدم، چه سود آخر؟

که سایه می‌دود از پیِ گناه هنوز

«مهراز»، دل به صفای درون اگر نسپری،

چه سود، آینه داری به پیشِ شاه هنوز؟