حسین سلیمانی‌فر
← بازگشتPOEM

اشک

ز اشکِ دیده نوشتم حدیثِ عمر، ولی

ز اشکِ دیده نوشتم حدیثِ عمر، ولی

قلم شکست و ورق نیز بی‌سخن جان ماند

نسیم اگر خبر از گلشنِ وصال آورد

به باغِ سوخته گفتند: این چه امکان ماند؟

هزار مرتبه گفتم دگر شکایت نیست

هنوز ناله به لب، همدمِ گریبان ماند

چه دلخوش است کسی کز غمِ جهان نرهید

که خنده بر لب و اندوه در نهان ماند

به چشمِ خویش ندیدم وفای این ایام

همان که ماند، غبارِ رهِ عزیزان ماند

اگرچه خسته‌تر از برگِ زردِ پاییزم

امید، آخرین آوازِ این زمستان ماند

مهراز، از غمِ دنیا مگو که می‌گذرد

همین حکایتِ تلخ است، جاودان ماند.