حسین سلیمانی‌فر
← بازگشتPOEM

حادثه

دلم ز حادثه‌ی روزگار، ویران ماند

دلم ز حادثه‌ی روزگار، ویران ماند

چو شمع، سوخت و میانِ غمش فروزان ماند

نه بخت، دستِ وفا بر سرِ امیدم داشت

نه گل، به باغِ تمنای من، شکوفان ماند

به هر کرانه دویدم به جست‌وجویِ مراد

نصیبِ خسته‌دلم، گردِ راه و حرمان ماند

چه شب که تا سحر از درد با ستاره گریست

چه آه کز نفسم در فضای جان، جان ماند

جهان ز وعده‌ی فردا فریبِ بسیارم داد

ولی نصیبِ من از وعده‌ها پشیمان ماند

دگر امید ندارم ز چرخِ کینه‌مدار

که هر چه کاشتم آخر، نصیبِ طوفان ماند

اگر بهار نیاید، گناهِ باغ چه بود؟

که شاخ، تشنه‌ی باران و چشم، گریان ماند

«مهراز»، دل به جهان بستن از خرد دور است

که هر که دل به جهان داد، آخرش نالان ماند.